منتظر هستم،زیرا می دانم تو بسوی من باز خواهی گشت.همه قدرت این انتظار تلخ را تحمل خواهم کرد.زیرا می دانم اگر جسم تو مراجعت نکند،قلب و روحت بسوی من،به سوی عشق ابدی و جاودانش،خواهد شتافت.
قلبی که خاطره ها و خوشی ها و نگاه ها،برای ابد در آن مدفون است و با هر ضربان خود آنها را نیز به حرکت در می آورد.
منتظر هستم و در هر بهار و هر تابستان،در هر گوشه و کنار،انتظار می کشم،تا آن کسانیکه عاقبت دل خود را از تو پس خواهند گرفت،کم کم از تو دور شوند و گرد و غبار از خاطرات کنار رود.
و به یاد من و گذشته من بیفتی و به یاد عهدها و پیمانها و شبها.به یاد شبهای مهتابی در میان قایق ها که صدای ضربان قلب های ما با صدای پاروهای قایقران پیر درهم می آمیخت و ما را به آینده روشن امیدوار می ساخت.
انتظار می کشم و به آنها که لبخند پیروزمندانه ای از این جدایی ما بر لب می آورند می گویم:
من هنوز منتظرم زیرا روح و جسم او متعلق به من است.
من هنوز منتظرم،زیرا چشمان او به جز دیدگان من کسی دیگر را نمی بیند.
منتظرم،چونکه حتی مرگ هم نمی تواند ما را از هم جدا کند.زیرا هنوز قلب های ما با خاطرات گذشته همچنان با یک آهنگ موزون می طپد.
عشق آغاز جنون بود ...نمیدانستم...و گویی من نیز مجنون شدم امروز...
...و ۱۸ ساعت گذشت....که انگار ۱۸ سال بود...
رفتیوازرفتنتو، قلب آینه شکسته کوچه ها در خلوت شب، پنجره ها همه بسته آسمان خاکستری رنگ، بغض باران در نگاهش خنجری در سینه دارد، توده ابر سیاهش بی تو من از نسل بارانم، بارانم، بارانم چون ابر بهارانم، گریانم، گریانم، گریانم بی تو من با چشم گریان، سیل غم برد آشیانم خواب سرخ بوسهایت می نشیند بر لبانم…
الان 1 فروردین 87 ـه و نمیدونم چرا اون حس مسخره ای که باید باشه، نیس!
یه چیزی کمه،
یه صدا،
شاید یه بو،
شاید خیلی چیزا،
شاید هیچ چیز
شاید زمان،
شاید انسان،
شاید من؟
شاید تو.
خیلی چیزا رو میشه نوشت رو کاغذ و نتیجه اخلاقی گرفت که خوب بودیم یه سال، ولی با چند تا سطر میشه به این نتیجه رسید که گه تر از این نمیشد که بشه. نمیدونم این همه ذوق و شوق که ملت دارن واس چیه؟
تو یه راه بلند و طولانی ام
که می رم شب و روز
نمیدونم چه حالی دارم، ولی
می رم، هر شب و روز
مسخره اس لوپ احمقانه ایی که هر 365 روز یه بار میاد و با بوی مزحکش یادمون میندازه که یه سال رفت و بیلاخ. نمیدونم چرا اینجوری ام ولی خیلی وقته که چتم. هیچ دلیلی واس بد بودن نیس، جز یه معضل بزرگ روزمرگی و تکرار که نهایتش میشه نفرت از انسانهای تکراری که تقریبا 99.3 % کل جمعیت دنیا رو تشکیل میدن! با اخلاقیات تکراری و عکس العمل های از قبل تعریف شده و زر زرهای اکسپایرد شده و روند کلی دنیا که رو به جوادیت میل میکنه و چه ناگوار، حس اوری بادی چنجز!
لذت ها دارن کمرنگ و تخمی میشن.. لذت تکمیل یه پروژه به کمردرد دمر خوابیدن و کار با لپتاپ تبدیل شده! حس باحال یه دیزاین جدید به جمله تکراری چه طرح متفاوتی! عوض شده و تهش همه چی قهوه ای میزند نادخ.
دایره تفریحات و تفرجات و لذات حتی کوچیک تر از تنگ قلیون شده و با ریه به گا رفته و حجم شش یک دهم اون چیزی که بود، حتی دروغا و تظاهرهای ملت آنلاین و آفلاین لذت بخش نیس! حتی حسی واسه اوسکول کردن مردم هم نیس! حتی حس چک کردن پیج 360 هم نیس! حتی حس عوض کردن آهنگ لاو باز نیروانا هم نیس!
خوش بهحال آن زن که در زندگيش تو راه بروی خوش به حال زنی که برایش تو شيرينزبانی کنی ... خوش به حال زنی که نگاه پاک ومعصومانه تو هرروز به او خیره شود خوش به حال زنی که دستهای قشنگ تو دکمههای پيرهنش را باز کند ببندد تا لبهایت به نجوايی بخندد .... حسرت دستهایت مانده به چشمهایم به خوابهایم به کش و قوسهای تنم در حسرت دستهایت پرپر میزنم ... چقدر برایت قصه بگويم چقدر ببوسمت نوازشت کنم موهایت را نفس بکشم تا خوابت ببرد؟
چقدر نگاهت کنم نگاهت کنم تا خوابم ببرد؟ ... چقدربی تو، به تو فکر کنم؟
* تازگیها چه ساده خراب می شوم ... چه ساده از هم می پاشم ... چه ساده و چه زود... !!!
تنهایی ، درد بزرگی است
* چراغ ها را خاموش کن لعنتی .. . شاید بعضی چشمها ، حوالی شانه های تو ، میهمانی از جنس بغض را به انتظار نشسته باشند
نیستی ....
آنقدر نیستی که انگار هیییییییییچوقت نبوده ای ....
من حالا نیاز دارم که باشی ... که صدام کنی ... که دستهام را بگیری ...
اما تو ... نیستی ...
آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای ....
...
هاااااااااااااه ...
می دانم ...
دل نازک شده ام ...
به تلنگری می شکنم ...
می خواهم به همان حصار سرد و بی روح خودم برگردم ...
مثل مسافر الوند پلاک ۵۷... تنهاااااااااااای تنها ...
انتظار زیادیست خواستنت توی این لحظه های سیاه .. ؟
بودنت به اندازه یک کلمهء چند حرفی .. ... ؟
نمی دانم ... شاید هم هست ...
کسی چه می داند ...
نمی دانم .. من هییییچ چیز نمی دام ...
فقط می دانم که دلممی خواست باشی ...
به اندازهء یک کلمه فقط ...
از پشت تمام این فاصله های دور حتی .... و نیستی ...
آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای ....
آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای ....
آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای ....
آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای ....
لعنتی ... دلم شکست ....
کسی نیست ...
یادت هست.. هیچ کس وقت ندارد ببینت تو چه مرگت شده ... ... ... ... هاااااااااااااه !
از همه تان دلم گرفته ...
از تو ... که مرا گذاشتی و رفتی آن سر دنیاااااااااااااا ... از تو ...که بی خبر گذاشتی رفتی ... و حالابرای من خط و نشان برف نیامده و زمستان سرد کشیده ای ...
و از تو که .....
بی خیااااااااال ......
تماممی شود این روزهای طووووووووووووولانی ....
تمام
می شود
این
روزهای
طولانی
...
اما .. تو باور نکن ...................
***
***
***
***
از درد به خودم می پیچم...
اشک هام دیگر نمی ریزند...
می روم تمام خودم را بالا بیاورم...
* درد گاهی وقت ها چقدر لذت دارد...؟!؟
* انگار عادت شده!!!
تمام شد...
یادم می آید آن همه ادعای دوستی را...
دلم می سوزد...
چه خیال هایی داشتم...
* دیگر نگران هیچ کس نیستم!
...و من حشیش میکشم...آری ...و در تمام مدت به یادت بودم...به یاد تو که حشیش میکشیدی...و سنگ میشوم همیشه...و تو نیستی برای همیشه....