...یاد تو همیشه همراه با اشک میاد. اما دیگه نمیخوام گریه کنم چون خسته شدم...آخه تا کی میشه به تو فکر کرد !تو رو آرزو کرد!تو رو با همه وجود و احساس خواست و به تو دسترسی نداشت؟دلم میخواد تنم از حرارت تنت بسوزه،خیلی وقته که دیگه تنم داغ نشده،خیلی وقته که بوسه های تو از روی لبام فرار کرده....برام هیچ کس جز تو دوست داشتنی نیست ...دنبال عشقت میام و نا امید بر میگردم.خیلی وقته که مدام به یاد تو می افتم... به یاد اون روزایی که توی تن تو غرق میشدم و تو دستمو میگرفتی و دنیای زیبایی رو نشونم میدادی.... آه من دیوونه شدم ...
گاهی به گذشته خوبمون فکر میکنم و میخندم اما گاهی هم زمانی میرسه که وقتی نبودنتو حس میکنم سرمو روی بالش میذارمو های های گریه میکنم ...چون میدونم که دیگه هیچ چیز برام تجدید نمیشه...وقتی تو رفتی میدونستم که برای همیشه داری میری...
اما دیگه بسه اینو بدون هیچ کس مثل من دوست نداشت و نخواهد داشت ...
من دیگه میخوام زندگی کنم آره زندگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی.
کاش هیچگاه ندیده بودمت.ولی اینگونه با تو بودن بهتر از با تو نبودن استکه لااقل صدای نفسهایت را حس کنم...به تمام اینها راضی هستم.ولی کاش میدانستی تو را تنهاوتنها برای خودت دوست دارم و میدانستی چه دردی میکشم...و دلم تنگ است برای شیطنت هایت،اذیت کردن هایت،و آن برق چشمانت که حرکتشان هیچگاه به سوی من نبود...ومن چه بی رحمانه در درد بی تو بودن میسوختم و دم بر نمی آوردم...وقتی راه میرفتی چه عاشقانه تصویر حرکتت را در عمق چشمان تیره ام حک میکردم و چگونه وقتی سخن میگفتی دوست داشتم لبانت را ببندم و بگویم تک تک حرف هایت را از عمق نگاهت میخوانم اما باز کلمه به کلمه حرفهایت را در ذهنم طلاکوب میکردم تا موقع رفتنت هیچ گاه بی تو نمانم...
میبینی باز به چهار چوب خاطره مصلوب گشته ام و باز لبهای فتنه انگیز توست که به دنبال همه هست جز من...به یاد داری آن شبهای تلخ را بیزار از من کنارم مینشستی و من سرشار از عشق کو دکانه نگاهت میکردماما نگاهت یخبندان بودو تو مرا این چینی ترک خورده از جدایی را که به نگاهی از تو دلشاد و به تلنگری مجروح بود شکستی و نمیدشنم به که فکر میکردی که از نیامدنش دلسوز بودی آری نمیدینم من خسته تر از آنم که کوله بار غم را بر دوش کشم بیا تا با هم آن را زمین گذاریم...
...ومن توانستم به خیلی چیزها پی برم.احساس میکنم که دیگر روی زمین نیستم با خود غریبه ام در خود چیزی را جستجو میکنم که مال من نیست...یک عشق پوچ،که فقط خودم آنرا به باور نشستم،چرا که در من بودی ولی مال من نبودی...نمیدانم چه کنم بریده ام دیگر ...همیشه یاد روزی که ترکم میکنی مرا به لرزه می انداخت اما حالا که رفته ای تا آخر عمر میلرزم...
میخواهم بروم میخواهم بمیرم اما این آخرین دقایق را به یاد تو سپری میکنم تا مرگم پوچ نباشد...آخر از وقتی رفتی هر روز انتظار میکشم آخر تنها شدم...تازه فهمیدم دوستت دارم یا نه عاشق شده ام...اما نمیدانم سرنوشت انتظار من چه خواهد شد...؟
و اما تو مسافر پاییز من بدان اینها همه از عمق دل است...مسافر خوبم اگر روزی تنهاییم را فهمیدی و مرا به یاد آوردی بدان که همه چیز برای تو بود و زندگیم تنها برای تو گذشت...
و من همیشه مینویسم ... مینویسم از تو از عشق از هوس و بوسه...میدانم باز نمیگردی میدانم برای کسی مینویسم که بازگشتش یک رویاست اما مینویسم که بدانی همه چیز را... مینویسم که یاد آور لحظات غمگین انتظار باشد...
دیگر نمیخواهم دوستت داشته باشم،دیگر نمیخواهم ثانیه ها را به انتظارت سکوت کنم،دیگر پرواز نخواهم کرد به رویایت،دیگر کنار پنجره به انتظار عبورت نخواهم ماند،مرد من...مرد پر غرور من...دیگر منتظر بوییدن بوی تلخ بدنت نخواهم شد،دیگر ثانیه ها را پنهان نمیکنم تا تو بیایی،دیگر به انتظارت نمیمانم...دیگر حتی ترانه های تو را نمیخوانم ،میخواهم به دوزخ خودم روم تو هم به بهشت دروغین خودت برو... برو و مرا با گذرت رسوا کن
تنها میشوی،در خود فرو میروی،آنگاه در میابی که چه دلگیری و بیکس... درد را با نهایت وجودت حس میکنی آنگاه میفهمی چه زجری کشیدم،میتوانی ببینی که در عشق به عجز نشسته ای ،التماس میکنی که فراموش شوی از قلب معصوم من پاک شوی ،این بود جواب التماسهای چشمان بیگناهم که همیشه به دنبال قاب چشمان تو میگشتند...
اما میدانم صدایت سکوتی رنج بار خواهد شد که تو را به کام مرگ میکشاند آنگاه تازه میفهمی " چه کسی رو از دست دادی"
یادمان باشد گر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
...دیگر عادت کردم که دلم برایت تنگ باشد ...دلم میخواهد تو پیشم باشی بدون تو غمگینم،دلم برایت تنگ میشود و تو نیستی و دلم تنهاست و مرا مینگرد که پشیمانم ،آری از آن همه علاقه به تو پشیمانم ،اما ناگزیرم که راهی جز این نیست که من دلم میخواست کاش بود...
میخواهم بمانم اما جایی در تو ندارم که تو مرا در خیابانهای دلت آواره کردی. سرگردان و بیکس و تنها...دلم میخواهد اشک بریزم که نه برای تو بلکه برای دلم که بیگانه در تو مرد وتو حتی نگاهش نکردی ،بی رحم نبودی و حتی نگاهت هم سرد نبود ، اما نمیدانم چه شد که من در تو مردم ...
بازگرد نبودنت رنجم میدهد...!
خوب بالاخره هر چیزی یه تاریخ انقضا داره ... حتی رویایی به نام عشق!