دوباره میخوام از کسی بنویسم که گذران لحظه ها منو خیلی دلتنگ اون میکنه...امشب توی خونه ی دل من آشوبه...امشب حرفی از خاطره های دور ندارم میخوام از دوری بنویسم از غربت...از خاک...از همون روزی که دشت قلبم سراسر خزان شد...همون روزی که برگای اون درخت سیب ریخت...همون روزی که کلبه ی چوبی سوخت و شاخه های بید مجنون خشکید ...
امشب میخوام از لحظه ای بنویسم که چشمای تو برای اخرین باربه من خیره شد و تو در آن خیابون بلند فقط به اشکای من نگاه میکردی...و همون جا بود که زندگی جایی میون منو تو تموم شد و تو به همین سادگی رفتی...
رفتن تو ساده ترین نقطه ی زمان بود...همه چیز انگار همونجا تموم شد...توی همون خیابون بلند...یادم نرفته چه غربتی داشتم اون شب آخر...نمیدونم توی اون غروب آخر چرا اشک اینقدر بی مهابا گونه هامو خیس میکرد...نمیدونم چرا تو اون بعد از ظهر اصلا" نخندیدی...نمیدونم چی شد نمیدونم چرا بعد از اینهمه روز یه دفعه رفتی...و نمیدونم رفتن بی هنگام تو چه معنا داره؟...
دلم میخواست اون شب خونه نمیرفتم...هر چی فریاد زدم غم پایانی نداشت...تو که رفتی من تازه فهمیدم رفتن تو طعم سباهی لباس آدمی رو داره که از غمناکی ابرای بعد ازظهر تا بوی بارون شب گوشه ی اتاق تاریک زانوهاشو بغل کرده و به یاد مرگ عشق تب میکنه...آخه غم اینهمه تاریکی آدمو میکشه...آخه من بدون مسافرم میمیرم...
من دیوونه تر از پیش امتداد دنیا رو به نبودن تو پیوند میزنم...کاش من اون شب مرده بودم... کاش تو انتظار منو بی پاسخ نمیذاشتی...و کاش یه بار دیگه میشد نگاهت کنم...
همون شبی که تو رفتی سرو میون باغچه سقوط کرد...قامت دنیا خم شد ، گندمزار تبره شدو دل من برای اون نگاه تیره تنگ شد...
نمیدونم آیا تمام عاشقا عشق رو به همین سادگی از دست میدن؟...تو جواب این سوال رو میدونی چون تو عشق رو خیلی ساده از دست دادی....در کوتاهی زمان کشیدن یک آه...تو اون شب در همون فاصله ی کوتاه طویلترین اندوه دنیا رو روی دوش من گذاشتی و رفتی...
نمیدونم این غم از کجای این دل بلند شده که نمیخواد ساکت بشه؟...نمیدونم چرا این آشوب پا توی دل من گذاشته؟...دلهره دارم مثل همون دلهره ای که قبل از رفتن تو داشتم...همون اضطراب ،همون دلشوره ی کهنه ی احساس که هنوز مدتها پس از روزها با خاطره ی رفتنت چشمای منو نمناک میکنه و سکوت شب رو میشکنه...
امشب دلم خیلی برای لحظه ها تنگ شده...برای روزایی که بغلم میکردی و اودکلن تو بوی تلخی داشت...امشب دلم میسوزه احساس ترحم میکنم به خودم...که تو رفتی و پلها خراب شد و لحظه ی موعود من مرد وقتی آبستن شادی ها بود... درست زمانی که میدونستم بی تو خواهم مرد ... دلم برای تو که نمیدونی تا سرحد مرگ دوستت دارم تنگ شده... گاهی وقتا اونقدر دلم برات تنگ میشه که دلم میخواد تو رو از خاطراتم بیرون بکشم و محکم بغلت کنم./..
حال بدی دارم چشمام مدت هاست روزه دار اون نگاه یخ بسته ی سربی هستند...دیگر هیچ نگاهی برای خیرگی نیست...
مسافرم...مسافر عزیزم منو ببخش ...ببخش که هیچ چیز از عبور انسان عاشق نمیدونی...
مسافرم... تو دیگه بر نمیگردی...شبی که رفتی همونجا دنیا تموم شد...گریه ها سیلاب شدند و خنده ها دفن...اما من میمیرم.. . من همینجا میپوسم...آره...میمیرم اما میدونم دستای توآروم آروم جنازه ی منو ترک میکنن و به آسمون یه نفر و براش زمزمه ی مرگ میخونن...
دلم تنگه... دلم هوای شیطنت های اون روزای عاشقی رو کرده...میخوام اعتراف کنم از اون روزی که رفتی برای تموم لحظه های عاشقی آرزوی مرگ کردم...میخوام اعتراف کنم که هرگز نمیتونم دوست داشتن تو رو انکار کنم...میخوام اعتراف کنم روزی که به همه گفتم ازت متنفرم از همه ی روزای دیگه دروغگوتر بودم...اعتراف میکنم که اگه حتی تا آخر عمرم نبینمت هنوز دوستت دارم یا نه...بهتر بگم عاشقتم...
من دیگه نمیدونم چی کار کنم اما یه روزی پایان بلندی بر خطاهای خودم مینویسم ... یک پاییز دیگریا شا ید همین پاییز چشمان تو رو حیران نبودنم میکنم ... به پیمان من فرصت بده غریبه ی دوست داشتنی