...آسمان بارید امشب...دل من هم بارید...گاهی اوقات به یاد آوردن بعضی خاطرات خیلی غمگینه امشب دوباره بارش برف منو برد به ۴ سال پیش...یادش بخیر یه دختر بچه ی مدرسه ای با هزار تا آرزوی کوچیک و بزرگ...دلم عم داره دوباره...نمیدونم چرا...ولی دلتنگم...نمیدونم برای کی ...شاید برای همبازی دوران کودکی...شاید برای عشقی که یه روزی از همین روزا اونو توی خودم کشتــــــم...ودلم میسوزه...نه برای خودم بلکه برای حسرتم...حسرتی که یک عمر طول کشید...و منو به تنهایی مغمومی فرو برد...دلم برای کسی تنگ است... دلم برای او تنگ است...که همچون کودکی معصوم مرا میفهمید...که مرا نفس میکشید...که مرا...
و من مرده ام ...و شب هنوز هم ادامه ی همان شب بیهوده است...